تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

 

 

فردا تولد نازلي، اميد وارم شاد و سر زنده باشه ولي خودش مي دونه يه كيك تولد به من بده كاره كه تا يك ماه ديگه ازش مي گيرم

حميد آقاي فتوت گفته بود پس دموكراسيش كو ؟ راستش به نظر من اين ها همش دموكراسي، اما از نوع فرهنگيش. يعني ما بايد براي رسيدن به دموكراسي تو جامعه خودمان اول فرهنگ زندگي مردم را عوض كنيم و آنها را آدم هاي دموكراتي بار بياريم. به نظرم بد ترين راه نشون دادن دموكراسي اينه كه اونو تو چشم طرف مقابلت بكني.

 

همه بايد منو ببخشن كه اينحا هنوز يكم دير به روز ميشه مطلب برا نوشتن زياده ولي تو اصفهان امكان تايپ و فرستادن ندارم .من همچنان سعيم را براي سرعت در كار مي كنم.

 

در ضمن من هنوز ياد نگرفتم بايد با چه شيوه نگارشي اينجا بنويسم  لطفا راهنماييم كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 9:56  توسط حمید رضا  | 

 

شايد سخت ترين روز هاي غربت، همين روز هاي آغازين آن است. گاهي آن احساس تنهايي كه هميشه دنبالش بودي، آنقدر زياد مي شود، كه در پاردوكس عشق - نفرتي قرار مي گيري،  در تمام گام ها، در تك تك سنگ فرش هاي پياده رو ها و در تمام نگاه ها، گاه محزون و گاه شادان، گاهي مغلوب مي شوي و گاه سرفراز از ميدان بيرون مي آيي، ولي روز هاي اول، هميشه غلبه با تنهايي است.

در اين ايام شايد از معدود لحظات شادابي، همين حس حضور در دنيي مدرن است. همان  زماني كه در سايت دانشگاه پشت اين اينترنت پر سرعت مي نشيني، نه به دليل وابستگي به آن، كه البته ابزاري است براي برقراري احساسات انساني. جايي كه با يك pm خوشحال مي شوي، با يك ايميل دوست تازه اي پيدا مي كني و ابزاري كه من تازه با آن سر و كار دارم  ( messenger ) تو را به كسي وصل مي كند كه مي تواني از مصاحبتش آرامش بگيري و يا دوستاني كه با يك comment تو را به دوراني مي برند كه زيبا ترين لحظات زندگيت را در آن گذرانده اي. و مهمتر از همه سايت هاي مختلف كه تو را از قيل  وقال همان دنياي متجدد با خبر مي سازنند.

ولي كمي كه به عقب برگردي مي بيني اقتضاي همين دنياي مدرن است كه زندگي را به اين جا كشانده و تو را مجبور به زيستن در شهر و دياري ديگر و دور از خانواده، دوستان و آشنايان كرده است. باز همان احساس عشق- نفرت اين بار به جهت دنياي متجدد تو را فرا مي گيرد و مي بني تمام اين سختي ها، درد ها، تنهايي ها نتيجه همين مدرنيزاسيون است.

 كم كم اين عشق- نفرت را در جاي جاي زندگيت مي تواني ببيني از آدم ها گرفته تا ابزار از مادي تا معنوي.......

  دنيايي كه در آن همه چيز خاكستري است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 20:7  توسط حمید رضا  | 

 


وقتي مي گويي اصفهان، همه اولين چيز هايي كه به ذهنشان مي رسد،
ميدان نقش جهان سي و سه پل ‏زاينده رود و آتشكده ماربين است. سپس فكر مي كني اصفهان سومين شهر بزرگ ايران است.‏
ولي وقتي همۀاين مكان هاي بزرگ و معروف را كنار بگذاري و در خيابان ها و پياده رو هاي شهر قدم بزني ‏براي كسي مثل من كه از كلان شهر تهران به اينجا آمده، حتي اصفهان هم در نگاه اول همچون روستايي ‏بزرگ است كه چراغانيهايش بيشتر باشد. محله با كلاس شهر يعني پايين رود و حدود منطقه جلفا كه ‏اتفاقا محل دانشگاه ما هم هست جايي تقريبا مانند پل كريمخان يا خيلي خوب مانند عباس آباد تهران ‏است.‏
با همان مردم ارمني نشين و محله هاي قديمي كه ساخت و ساز هاي جديد حتي آن زيبايي سنتي را هم ‏از محيط گرفته است.‏

ديشب را در مهمانسراي هلال احمر بودم، تا برنامه خوابگاه مشخص شود. امشب با تاريك شدن هوا پياده ‏از سنگ فرش زير پلي موسوم به پل فلزي به سمت پلي با چراغانيهاي نارنجي و زرد حركت مي كنم ‏ابتداي مسيرخلوت است و تك و توك آدم هايي ديده مي شوند. هرچه به روشنايي نزديك تر مي شوم سر ‏و صدا و سايه آدم ها هم بيشتر مي شود چند نفري ماهي مي گيرندچند نفري گيتار مي نوازند و سياوش ‏مي خوانند ولي غالبا جوانهايي به صورت اكيپي از پسر ها يا زوج هاي دونفره ديده مي شوند. كم كم به ‏نظر مي رسد اصفهان از يك روستا چيز هايي بيشتر دارد، منظورم همين آدم ها ي اطراف است كه سنخ ‏رواني شان بي شباهت به مردم مراكز شلوغ تهران نيست به نظر اينجا يك جور پاتق محسوب مي شود .‏
زير پل قهوه خانه اي قرار دارد در كنار آب جايي براي نشستن پيدا نمي شود براي قليان كشيدن به محل ‏مسقف زير پل مي روم كمي جلوتر تابلوي لژ خانوادگي نصب شده است نرسيده به آن جايي براي ‏نشستن پيدا ميكنم چاي وقليان لطفا غيره ميوه اي ندارد دو سيب مي گيرم دود به هوا بلند مي شود.‏
در كنارم سربازي نشسته است _ظاهرش مي گويد_ برايم سخت است در كنار هركسي نشستن نه از ‏سر باز بودن ناراحت نيستم كه اتفاقا او كار خاصي نداشته از نشستن كنار جمعيتي كه بيشتر به قول خود ‏ما جواد هستند لذت نمي برم احساس مي كنم شايد بايد جاي با كلاستري هم براي آنهايي كه دوست ‏دارند در اين جمع نباشند در ست مي كردند دو دختر جوان به زير سقف مي آيند، مي خواهند قليان بكشند ‏سر و وضعي آراسته با آرايشي مرتب دارند.‏
به سمت لژ مي روند از كنار من رد مي شوند دود من در هوا پخش مي شود از ميان دود ها عبور مي كنند ‏دختر مي گويد چرا نمي شود قليان كشيد؟! كسي كه سرويس مي دهد با چشماني هيض مي گويد در لژ ‏قليان نمي دهيم،به هيچ كس.‏
دختر ديگر مي گويد چرا هيچ جا براي دختر ها قليان نمي آورند ؟ سؤال را چند بار در ذهنم مرور مي كنم. ‏دختر ها آش مي گيرند با چاي. ‏
چرا دختر ها نمي توانند قليان بكشند؟!!! چرا دختر ها نمي توانند تفريح كنند؟ چرا دختر ها نمي توانند ‏زندگي كنند؟؟
اين سؤال ها بار ها در ذهنم تكرار شده است. دود به هوا مي رود، سرم سنگين شده، استكان چاي را سر ‏مي كشم و بلند مي شوم. از سنگ فرش به سمت پل فلزي بر مي گردم.‏
گيتاريست ها ديگر نمي نوازند ولي سر وصداي جوانها همچنان بلند است. هواي خوبي است، بر مي گردم ‏و دوباره پل را كه اكنون مي دانم سي وسه پل است نگاه مي كنم لذت راه رفتن روي آن را مي گذارم براي ‏‏ شبي ديگر.‏

پي نوشت 1 _ ويل دورانت مي گفت: "تمدن رودي است با دو ساحل" و چنين مي انديشيد كه بيشتر تاريخ ‏نگاران تنها به خود رود توجه دارند (كه گاه به دست آنها كه مي كشند و مي دزدند و غوغا مي كنند پر از ‏خون شده است) دورانت امّا تلاش فرهنگي خود را در مجموعه عظيم تاريخ تمدن وقف نوشتن حوادثي كرد ‏كه در دو ساحل رود اتفاق افتاده و مي افتد. جايي كه به قول او "مردمان گمنام خانه مي سازند، عشق ‏مي ورزند، كودك مي پرورند، شعر می گویند، آواز مي خوانند و مجسمه مي سازند."‏
من همواره در هنگامه ثبت وقايع روي كردي مطابق آنچه ويل دورانت به آن اشاره كرده دارم،
در اين سطور سعي مي كنم بر خاك اين ساحل قدم بگذارم. خود را بخشي از آن بدانم و از زبان خويش به ‏توصيف گوشه اي از آداب ورسوم، كم و كاست ها، احساسات، زيبايي ها، آرزوها، اميد و ايمان در اين ‏ساحل پر تلاطم بپردازم.‏


پي نوشت 2_ من به جهت قبولي در كنكور كارشناسي ارشد شهرسازي در دانشگاه هنر اصفهان ‏‏(پرديس) مجبور به زندگي در اصفهان شده ام كه معمولا اواخر هر هفته به تهران بر مي گردم و اين نوشته ‏ها افكاري است كه در ذهن من موج مي زند و طبيعي است كه آميخته با طرز فكر و تيپولوژي شخصيت ‏من است.‏
‏ ‏
پي نوشت 3_ تيتر اين نوشته از وبلاگ خورشيد خانوم گرفته شده زيرا عبارتي مناسب تر از آن كه از لحاظ ‏مفهومي پوشش دهنده ذهنيات من باشد پيدا نكردم البته من بعدتر ارادت خودم را به ايشان به طور مفصل ‏ابراز خواهم كرد ‏

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 13:47  توسط حمید رضا  | 

 
چند روز پيش پدر رضا فوت كرد( چند ماهي بود كه ميدانستيم سرطان دارد ) من تهران نبودم ولي توانستم خودم ‏را براي مراسم سوم برسانم اين متني است براي تسليت وتسلي، كه برايه رضا نوشتم شايد خواندن آن خالي از فايده ‏نباشد

هوالباقي

آتش عشق تو در جان، خوش تر است جان ز عشقت آتش افشان، خوش تر است‏
هر كه خورد از جام عشقت قطره اي تا قيامت مست و حيران خوش تر است

سلام رضاي عزيز

به خاطر دارم 7_8 روزي مانده به مسافرت بود. در راه خبر را دادي، نمي دانم شايد اولين نفر بودم. ‏عرق سردي بر پيشانيم نشست. لرزشي محسوس در صدايت حس مي كردم همان لرزشي كه ديروز از ‏دور در چشمانت ديدم و مي دانم نه آن روز عمق آن لرزش را حس كردم و نه ديروز.‏
راستي رضا ديروز با همۀ روز هاي ديگر فرق داشتي، شايد در حين همۀ آن لرزش ها استوار بودي، ‏استوار تر از همۀ ايآمي كه ديده بودمت و مردتر
بي شك اين سخت ترين متني است كه براي دوستي مي نويسم، تا سحر مي نشينم شايد بشود نوشت ‏‏.فكر مي كنم تو يك هفته ايست تا سحر بيداري، شايد هم بيشتر . قدم مي زنم رويا مي پردازم باز كه مي ‏ايستم تهي مي شوم احساس مي كنم، توچند روزي است تهي شده اي.‏
رضاي عزيز ‏
‏ " مرگ " تلنگري است بر همۀ ما، كاش اهل بصيرت باشيم و در دنيا به چشم عبرت بنگريم. تنهايي ‏خويش را در يابيم و براي فرار از آن دست و‎ ‎پاي بيهوده نزنيم، به سوي كسي رويم كه به تمامي تنهايي ‏ما را درخود گيرد.‏
‏ " مرگ " تلنگري است براي آنكه قدر زندگي را بيشتر بدانيم تا با تمام وجود ، با هر نگاه مادر، ‏برادر، خواهر و دوستانمان را در آغوش بكشيم و لبريزشان كنيم از محبت.‏
‏ " مرگ " تلنگري است براي حركت، براي گذر از هزارتو هايي كه زمان ميسازدشان، و عبور از ‏سياهچال هايي كه فرا ميگيرد مان، به سوي نور و براي رسيدن بايد اميدوار بود و چشم دوخت به نقطه ‏اي زيبا در دور دست ها و توكل داشت.‏

و من ا... توفيق
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 17:45  توسط حمید رضا  |