فردا تولد نازلي، اميد وارم شاد و سر زنده باشه ولي خودش مي دونه يه كيك تولد به من بده كاره كه تا يك ماه ديگه ازش مي گيرم
حميد آقاي فتوت گفته بود پس دموكراسيش كو ؟ راستش به نظر من اين ها همش دموكراسي، اما از نوع فرهنگيش. يعني ما بايد براي رسيدن به دموكراسي تو جامعه خودمان اول فرهنگ زندگي مردم را عوض كنيم و آنها را آدم هاي دموكراتي بار بياريم. به نظرم بد ترين راه نشون دادن دموكراسي اينه كه اونو تو چشم طرف مقابلت بكني.
همه بايد منو ببخشن كه اينحا هنوز يكم دير به روز ميشه مطلب برا نوشتن زياده ولي تو اصفهان امكان تايپ و فرستادن ندارم .من همچنان سعيم را براي سرعت در كار مي كنم.
در ضمن من هنوز ياد نگرفتم بايد با چه شيوه نگارشي اينجا بنويسم لطفا راهنماييم كنيد.
شايد سخت ترين روز هاي غربت، همين روز هاي آغازين آن است. گاهي آن احساس تنهايي كه هميشه دنبالش بودي، آنقدر زياد مي شود، كه در پاردوكس عشق - نفرتي قرار مي گيري، در تمام گام ها، در تك تك سنگ فرش هاي پياده رو ها و در تمام نگاه ها، گاه محزون و گاه شادان، گاهي مغلوب مي شوي و گاه سرفراز از ميدان بيرون مي آيي، ولي روز هاي اول، هميشه غلبه با تنهايي است.
در اين ايام شايد از معدود لحظات شادابي، همين حس حضور در دنيي مدرن است. همان زماني كه در سايت دانشگاه پشت اين اينترنت پر سرعت مي نشيني، نه به دليل وابستگي به آن، كه البته ابزاري است براي برقراري احساسات انساني. جايي كه با يك pm خوشحال مي شوي، با يك ايميل دوست تازه اي پيدا مي كني و ابزاري كه من تازه با آن سر و كار دارم ( messenger ) تو را به كسي وصل مي كند كه مي تواني از مصاحبتش آرامش بگيري و يا دوستاني كه با يك comment تو را به دوراني مي برند كه زيبا ترين لحظات زندگيت را در آن گذرانده اي. و مهمتر از همه سايت هاي مختلف كه تو را از قيل وقال همان دنياي متجدد با خبر مي سازنند.
ولي كمي كه به عقب برگردي مي بيني اقتضاي همين دنياي مدرن است كه زندگي را به اين جا كشانده و تو را مجبور به زيستن در شهر و دياري ديگر و دور از خانواده، دوستان و آشنايان كرده است. باز همان احساس عشق- نفرت اين بار به جهت دنياي متجدد تو را فرا مي گيرد و مي بني تمام اين سختي ها، درد ها، تنهايي ها نتيجه همين مدرنيزاسيون است.
كم كم اين عشق- نفرت را در جاي جاي زندگيت مي تواني ببيني از آدم ها گرفته تا ابزار از مادي تا معنوي.......
دنيايي كه در آن همه چيز خاكستري است.