تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

گذر روز‌ها تند شده‌ است، اما آن حسي كه بايد در عبور تند روز‌ها دست بدهد نيست. انگار هر روز دارد دير مي‌‌شود، يا نمي‌دانم دارم روزها را از دست مي‌دهم. بيشترش در فكر كار‌هاي عقب مانده و نكرده مي‌گذرد. روز‌هاي زيادي كه مدفون شده بودم، انگار مي‌خواهم آنها را زنده كنم، كارهاي اين يك سال و اندي پيش را مي‌كنم، فيلم‌هاي نديده‌اي اين دوران را مي‌بينم يا كتاب‌هاي نخوانده اش را مي‌خوانم. غافل از اين كه اين روز‌هايي كه اين چنين تند مي‌گذرد خود دارد به پاي گذشته‌هاي رفته مي‌سوزد و دور باطل تسلسل هي تكرار مي‌شود تا كي نمي‌دانم!!!

بعد ياده اين گردباد‌هايي مي‌افتم كه تند و تند دور خودش مي‌چرخد و همه چيز را در خود فرو مي‌كشد، دارم مي‌چرخم، سرم گيج مي‌رود. منتظر وقتي‌ام تا نوبتم بشود و مثل هزار چيز فرو كشيده شده در يكي از اين دور‌ها به بيرون پرتاب شوم و بيافتم يك جاي دورييييييي كه نمي‌شناسمش.

 

پي نوشت، بي ربط)  شايد دستي به سر و روي اينجا كشيدم بايد جان بگيرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:24  توسط حمید رضا  | 

شب اول رو يادتون هست، همون فيلم پل‌هاي مديسون كانتي رو مي‌گم، همون شب اولي كه از صبح  تا شب كريستينا با رابرت بود، نگاه‌هاي بعد از شام كريستينا رو اگه خوب ديده باشين، زمين تا آسمون با نگاه‌هاي از صبح تا قبل از شام فرق مي‌كنه. حرف‌هايي كه تو ذهن مي‌گذره ولي به زبون نمي‌‌آد رو چشم‌ها مي‌گن، حتي اون موقع كه رابرت ميره و كريستينا از پشت شيشه‌‌ي در رفتن اون رو نگاه مي‌كنه، ولي تمام اون چيز‌هايي كه تو ذهنش مي‌گذره چند ثانيه بعد كاملا مشخص مي‌شه. وقتي كه كريستينا تو تراس مي‌ايسته و بند لباسش و باز مي‌كنه تا نسيم به تمام تنش بخوره، كمي بعد هم جلوي آينده شروع ميكنه به دست كشيدن به تن برهنش. به نظرم اين تمام اون چيزيه كه تو ذهنش مي‌گذره.

                  

پشت اين خواستن تن خيلي حرف‌هاست، اين خواستن فقط وقتي اتفاق مي‌افته كه ذهن و روح كريستينا در تمام طول روز آروم آروم درگيره اون آدم مي‌شه، يك حسي بيشتر يا خيلي بيشتر از يك خواستن مادي، حسي كه از ديدن يك مرد پا به سن گذاشته جذاب و به راستي دنيا ديده، با حرف‌هايي كه چشم‌هاي كريستينا رو به زندگي و به روياهاش باز مي‌كنه به اون دست مي‌ده، نه يك جوون فكلي قد بلند با هيكل ورزشكاري. حسي كه شايد تا اون روز تجربش نكرده، يا اگه تجربه كرده سال‌ها از اون روز‌ها مي‌گذره. درست همين‌ جا است كه وقتي ذهن در گير اون آدم مي‌شه تن هم شروع به خواستن اون مي‌كنه و همين باعث مي‌شه وقتي تو وان حموم دراز كشيده به فكر رابرت مي‌افته كه چند دقيقه پيش همون‌جا داشته دوش مي‌گرفته و ناخود آگاه دستش شروع مي‌كنه به حركت روي لب و تن خودش.

يكي از سوال‌هاي كلاسيك فلسفه ذهن مسئله ارتباط ذهن با بدنِ (Mind and Body  (شايد اولين نظريه مطرح در اين باب مال جناب دكارتِ كه به دوگانه انگاري ( Dualism ) مشهوره و اين دو تا رو دو چيز منفك از هم مي‌دونه، اما نظريه ديگه‌اي هست به اسم "اين هماني" (  Identity theory ) كه تا اون جايي كه من حضور ذهن دارم هنوز ‌هم يكي از نظريات نسبتا مطرح تو بحث فلسفه ذهنه و گوياي اينه كه هر نوع از حالات ذهنی با نوعی از حالات فیزیکی همسانِ. فكر مي‌كنم حرف‌هايي كه تو بالا زدم نشون مي‌ده تو اين فيلم مفهوم اين نظريه خيلي خوب به تصوير كشيده شده.

 

چشماي عكس ( عكس با كيفيت بهتر ) بالا رو  خوب ببينيد انگار داره به ما نگاه مي‌كنه، شايد مي‌خواد بگه تو اين لحظه چه حسي داره.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 23:3  توسط حمید رضا  | 

 

عجيب بود برام، فكر مي‌كردم چرا تا حالا هيچي از فيلم "پل‌هاي مديسون كانتي" نشنيده‌ بودم يا نخونده بودم. اتفاقا فيلم محصول سال 1995 است، يعني همون‌ سال‌هايي كه مي‌تونم بگم فيلم‌هاي خوبش رو حتما ديده‌ام، بعد فكر كردم خوب شايد اون موقع ها توجهم و جلب نكرده كه دنبال ديدنش نبودم، اما صبح كه شروع كردم به گشتن تو نت، هيچ نوشته‌اي در مورد فيلم نديدم. واقعا نمي‌دونم فيلم به اين ‌شاهكاري با بازي بي‌نظيره مريل استريپ (در نقش فرانچسكا) كه براش نامزد اسكار هم شده چرا از دست آدم‌هاي فيلم بين ما در رفته.

 

به نظرم فيلم داستانِ انتخابِ، انتخابي كه كريستينا انجام مي‌ده بين رفتن و موندن، بين يك مرد مسن جذاب (‌كلينت ايستوود) و زندگي ساده و تكراريش در كنار همسر و فرزنداش، انتخاب بين ديدن جاهايي‌ كه دوست داره ببينه از محل تولدش تو ايتاليا تا كشور‌هاي دور آفريقا و موندن در يك روستاي دور و آروم و بودن در كنار درختها و مزرعه‌اي كه هر روز باهاشون ور مي‌ره، اما در اصل انتخابِ بين رفتن دنبال روياهاي يك زنه و اخلاقياتي كه اون و پايبند به موندن مي‌كنه. 

 

 

اين داستان زندگي خيلي از ما و بخصوص زن‌ها است، اينكه هر كسي بالاخره به روزي يه جا به اين فكر مي‌كنه كه حالا بايد چي كار كنه؟ بايد بمونه يا بره؟ موقع رفتن كه مي‌شه بايد تو چند ثانيه تصميم بگيري كه دستگيره در ماشين و باز مي‌كني و پياده مي‌شي يا نه فقط دستگيره رو تو دستات فشار مي‌دي و سرجات مي‌شيني و چشمات و اشك فرا مي‌گيره.

 

 پ.ن ۱ ) زياد تا تشكر از دوست خوب فيلم بينم براي معرفي اين فيلم

پ.ن ۲ ) تيتر از اينجا

پ.ن ۳ ) اگه حوصله داشته باشم بازم از اين فيلم مي‌نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 22:10  توسط حمید رضا  | 

 

ورق‌ها رو بر مي‌زنم، دست قبل و تو بردي، دست قبل ترش رو هم. اول بازي قول دادم تقلب نكنم. دست پيش شاهِ دل و كه زدي رو بي‌بي‌م از شادي داد كشيدي و گفتي: اين بود اين‌ همه ادعات كه از بچگي من پاسور باز بودم و هميشه حاكم بودم و ...  پس چي شد، چرا تو زرد از آب در اومدي! دست اول رو هم همين كه بردي يه هو از جا پريدي بالا و شروع كردي به قاه قاه خنديدن . . .

بر زدن ورق‌ها كه تموم مي‌شه، مي‌گم: بشين، ببين اين دفعه چه طور كُتِت مي‌كنم. دسته‌ي اول ورق‌ها رو كه مي‌دم مي‌گم حكم؟ ورق‌هات و كه از رو زمين بر مي‌داري، قيافه خندون چند لحظه پيشت جدي مي‌شه. عينكت رو نزدي، با دستام موهاي چين و تاب دارت و كه دور صورتت ريخته آروم مي‌آرم جلو تا رو شونت بريزه، اينجوري زيباتره انگار. مي‌گي: حواست كجاست آقاهه! ( هيچ بهت گفته بودم اين "آقاهه" گفتنت و خيلي دوست دارم؟ )  از تيكت خندم مي‌گيره، مي‌گم: حكم بالاخره چي شد. مي‌گي: ده بار گفتم پيك. با طعنه مي‌گم: پيك حكم منه، اين دست و باختي.  

شروع مي‌كنيم به كشيدن ورق‌ها و بيرون انداختن اون‌هايي كه نمي‌خوايم. هميشه فكر مي‌كردم حكم دو نفره بازي كردن اصلا نبايد جالب باشه، ولي خوب اين دفعه كلي فرق مي‌كنه، انگار امروز فقط بايد اين و بازي مي‌كرديم. همون اول با هيجان آسِ خشت و مي‌زني، يه خال ريز مي‌اندازم پايين، بعدهم شاه خشت مي‌زني و من سرباز. تو بازي فرو رفتي، منم غرق بازي خودم شدم. گوشواره‌هاي گرد سفيدت بين موهات با چشماي من قائم موشك بازي مي‌كنه، دست بندِ سنگ سياهتم - كه من آخرم اسمش و ياد نگرفتم‌- موقع ورق انداختن تو دستت عقب و جلو مي‌ره.

نوبتِ منه، حواسم نيست چيا اومديم پايين، ده پيك و مي‌زنم. با خوشحالي ورق تو دستت و مي‌بري سمت لبت و بعد آروم مي‌آريش پايين، مي‌گي اينم سرباز وفادار من، رو صورت سرباز يه لكه صورتي افتاده. مي‌گم: خوب مزد وفاداريشم گرفت. با هم مي‌زنيم زير خنده.

بي‌بي دل مي‌زني. ورق‌هاي توي دستم و نگاه مي‌كنم آس و سرباز دل و هفت خشت دارم، دست‌هاي برده روي زمين و مي‌شمرم، تو شيش تا بردي و من چهار تا، سرم و كه بالا مي‌آرم مي‌بينم چشمات منتظرن و دارن من و نگاه مي‌كنن، گوشوارت از اون پشت بهم چشمك مي‌زنه. ورقهاي دستم و نگاه مي‌كنم، آس دل و زير هفت خشت قائم مي‌كنم و سرباز دل و مي‌اندازم پايين و مي‌گم اينم وفاداري سرباز من. هورا مي‌كشي و از جات مي‌پري هوا .

من هنوز تو بازيم ...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 22:38  توسط حمید رضا  | 



تا حال شده رفع كتي باشي؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 14:16  توسط حمید رضا  | 

 

خوابم تعبير شد.

 

مثلا قرار بود اين دو روز در كمال آرامش و خيال راحت بشينم سر پايان‌نامه. اما اين دو روز ‌هم با اين اتفاق مثل تمام روزهاي گذشته به فنا رفت. اصلا انگار قرار نيست من آرامش داشته باشم و براي خودم زندگيم و بكنم.

 

خسته ام ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 20:38  توسط حمید رضا  | 

 

خبر محكوميت نسرين رو كه ديشب خوندم، تا چند دقيقه‌اي مات به صفحه مونيتور نگاه مي‌كردم. ياد دفعه اولي افتادم كه نسرين رو تو نشر ثالث ديده بودم. ياد سادگي و بي‌آلايشيش افتادم و اين كه اون روز كلي بي مقدمه حرف زديم از جنبش زنان تا دموكراسي، از درس و دانشگاه، از شيطنت هاي دوران دانشجويي، از همسرش نيما، و خيلي حرف هاي ديگه. بعد ياد اون روز افتادم كه من و با ريش بلند تو دانشكده جامعه شناسي دانشگاه تهران ديده بود يا اون روزهاي نمايش آفسايد و جلسات كمپين ورود زنها به استاديم. آخرهم ياد اون روزي افتادم كه قرار بود كتاب‌هاش و براش ببرم دفتر مجله زنان، كه اس‌ام‌اس زد كار براش پيش اومده و مجبور شده بره بيرون و اين كه من بعد از اون روز هنوز نتونستم ببينمش.

                     

                      

 

حتي الان هم حرفي نمي‌تونم بزنم فقط اميدوارم راي دادگاه زود تر عوض بشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 12:41  توسط حمید رضا  | 

 
 دست مي‌كنم از تو كيف دو تا مارلبروي آخر رو از تو بسته‌اي كه چند هفته‌اي‌ است باقي مونده در مي‌آرم. اولي رو آتيش مي‌كنم. حس كام گرفتن از سيگار چيزيه كه هميشه به آدم دست نمي‌ده بايد حال خاصي داشته باشي تا كام بگيري. حال خوب و بدش فرق نمي‌كنه يك دقت خاصي مي‌خواد بايد بهش توجه كني، براش شخصيت قائل باشي، مثل عشق بازي مي‌مونه، بايد لمسش كني، باهاش بازي كني، حرف بزني، جاي دست‌هات و عوض كني، حركات سر انگشتات بايد ظريف باشه و نرم. بايد با چشمات مسير دود‌ رو تو هوا دنبال كني، حتي تو تنت ردش رو دنبال كني از روي لب‌ها تا سينه، گرماش و حس كني با تمام وجودت.



"نمي‌آيي" از پشت تلفن اين رو مي‌گي. "حتما اين جوري راحت‌تره " اين و به خودم مي‌گم. حوصله شركت موندن ندارم، كارها رو كه جمع و جور مي‌كنم مي‌زنم بيرون. نور خورشيد كه به پس كله‌ام مي‌خوره، تازه يادم مي‌افته ناهار نخوردم. ساعت حوالي سه رو نشون مي‌ده. هرچه فكر مي‌كنم جايي براي رفتن به ذهنم نمي‌رسه. تا ميرداماد با ماشين مي‌رم. سر شريعتي كه مي‌رسم حوصله خونه رفتن رو هم ندارم، پياده از خيابون رودخونه مي‌اندازم مي‌رم بالا. بايد جاي خوبي باشه حتي براي پياده روي‌هاي تنها، درخت‌هاي بلند سايه خوبي كنار مسير آب درست كردن. صداي عبور آب دلنشينه. اين جاست كه ياد سيگار مي‌افتم.


از جلوي اون رستوران هميشه بسته رد مي‌شم. باز ياد گرسنگيم مي‌افتم. با خودم فكر مي‌كنم كي مي‌گه با شكم خالي سيگار نمي‌چسبه؟! سيگار دوم رو روشن مي‌كنم، تو فكرت غرق مي شم.‌

پ.ن) عكس از فيلم شاهين مالت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 22:49  توسط حمید رضا  | 

زمان يك معجزه است. ايمان آوردن به آن سخت است، اما براي آنها كه به آن باور داشته باشند بسيار اميد و روشنايي بخش است.

 

و من به زمان سخت ايمان دارم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 22:30  توسط حمید رضا  | 

فرانكي و جاني رو ديدم. شخصيت جاني يكي از دوست داشتني ترين شخصيت‌هايي است كه تا حالا ديدم. تلاشش براي رسيدن به خواسته‌اش و اعتماد به نفس و قدرت سخنوريش مثل همه فيلم‌هاي آل‌پاچينو بي ماننده.


                           

           

               

به گمونم ارزش اين و داره كه سعي كرد تو زندگي شبيه اون بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 1:14  توسط حمید رضا  | 

ريش‌هايم را كه مي‌زدم بغضم گرفته بود ...


 

عصر مي‌روم سفر، آن طرف طبس جايي به نام ديهوك در دل كوير. دوربين مي‌برم تا شايد بعد از يك سال و نيم عكسي بگيرم كه بشه اسمش رو عكس گذاشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 7:24  توسط حمید رضا  | 



لغو مجوز غيرمنتظره 6 نشريه
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 14:16  توسط حمید رضا  | 

چند وقتي است تمرين مي‌كنم از شادي‌هاي اندك زندگي، زياد لذت ببرم، انقدر كه با يك تلفن كوچك از سوي دوستي ذوق مرگ مي شوم، همه جا و همه جا موسيقي گوش مي‌دهم، در خيابان هر جور كه مي‌خواهم راه مي‌روم، گاه شنگول وار مي‌دوم و گاه آنقدر آرام قدم بر مي‌دارم كه صداي آدم‌هاي اطرافم در مي‌آيد، آن چيز‌هايي كه دارم انقدر برايم مهم‌اند كه به راحتي از كنار تمام آنچه ندارم به سادگي مي‌گذرم، يعني افسوس نداشتنشان را نمي‌خورم و ...

 

در كل دارم با تنهايي‌هايم رفيق شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:14  توسط حمید رضا  | 

 

 

 

از اون قديم‌تر‌ها چهار شنبه‌ها رو دوست داشتم. از اون روزهايي كه تو مدرسه چهارشنبه ها روز ورزش بود، ما بوديم و يه توپ پلاستيكي كه دنبالش از اين ور به اون ور مي‌دويدم. تو راهنمايي چهارشنبه‌ها روز تاريخ بود، با اون معلم پير دوست داشتني و داستانهايي كه بعدتر فهميدم نصفش و از خودش در مي‌آورد. دبيرستان يك سالش كه آقاي اسكندري بود فارغ از درسي كه مي‌داد خودش جذاب بود و دوست داشتني. يكي دو سال ديگه‌اش هم روز نگارش و ادبيات بود، با اون ياد داشت روزانه‌هايي كه آقاي جزيني هر هفته از مون مي‌خواست، يا اون شعر هايي كه دكتر شكيبا سال پيش دانشگاهي برامون مي‌خوند كه اون ايام رو شيرين كرده بود. اين چند سال آخر هم كه چهار شنبه‌ها روز جلسه هفتگي بود، شوق رسيدنش از اول هفته من و همراهي مي‌كرد. ديدن دوستاي قديمي، اونهايي كه باهاشون بزرگ شدي، باهاشون خنديدي و حتي گريه كردي بخش بزرگي از شاديهاي اين سالها بود.

اما هفته پيش، فقط بودن تو كافي بود تا چهار شنبه‌ها براي هميشه جاودانه بشن، هر ثانيه‌اش از اون ماكاروني درست كردن قبل از ديدنت تا خداحافظي تو خيابون قابليت اين و داشت كه اون زمان رو جاودانه كنه، يا مثلا اون كادرهاي عكاسي كه از اون روز هنوز تو ذهن من مونده و افسوسش كه چرا تو همون لحظه‌ها ثبتشون نكردم. حتي تلفن حرف زدن شب تا صبحش از همه اون چيزهايي كه كلي جذاب بود و ...

 


پ.ن ) تيتر از شعر ترانه فرهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 12:39  توسط حمید رضا  | 

 

ياد اون سال افتادم كه قرار بود با آرش و آلما و حسين يه روزه دماوند و صعود كنيم. بعد از كلي برنامه خوب رفتن يه سري اتفاق پشت سر هم افتاد كه ديگه نشد ادامه بديم. بعدتر هم كه من اون شكل كوهنوردي فني و سرعتي و كنار گذاشتم و بيشتر برا دل خودم كوهنوردي كردم. اما اون روزها كه بدنم خيلي آماده بود مي‌تونستم چهل و پنج دقيق راحت بدوم، يادمهِ اون روزها چقدر شاد بودم. 

 حالا دوباره شروع كردم به دويدن، كلي حس‌هاي خوب بهم دست داد، وقتي تو هواي خنك صبح، تو روشني گرگ و ميش زدم از خونه بيرون.


پ.ن: كلي وقته قراره برم خونه آرش و آلما ولي نمي‌شه، چشم شيطون كور قبل از عيد حتما اين كار و مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:9  توسط حمید رضا  |